069

یاهو


بعضی وقتها یه مسیر جدید و طی میکنی اما باز میرسی به نقطه شروع. 

درسته که باز باید از صفر شروع کنی اما دیگه همون آدم سابق نیستی. اگر به اندازه کافی درس گرفته باشی پخته تر میشی.


به کلکسیون کابوسهای شبانه، کابوس اون شب لرزآور هم اضافه شد!


باید درس بخونم. باید درس بخونم. باید درس بخونم.


منبع این نوشته : منبع
بخونم ,بخونم باید

068

یاهو


وقتی متوجه شدیم زلزله اومده، همه بیرون پریدیم. برگشتم. گوشیم جا مونده بود. برام مهم نبود چی میشه. فقط فکر میکردم که یک بار دیگه باید با یک نفر حرف بزنم. مهم نبود چی میشه.

اما نه چون جانانم بود. حتی اگر جانان من نباشه باز هم توی زندگیم باارزشه. از طلبش دست کشیدم. مثل پرنده ای رهاش کردم. شاید اگر روزی، دنیا مهربون تر شد برگشت.


یکم که به خودمون اومدیم شروع کردیم به زنگ زدن به عزیزامون. یه موقعیت هایی مثل زلزله که دل آدما هم زیر و رو میشه، میشه فهمید توی دلها چی میگذره. برای کی عزیزی برای کی مهمی. کی ادعاش درست و راست بوده و کی لاف زده.


توی سرویس آقایی پشت سرم داشت درباره مشاوره کنکور و ... صحبت میکرد. صداش شبیه جانان بود! برگشتم و نگاهش کردم. چه امیدهایی!


دیگه دوستش دارم بی آنکه بخواهمش.



منبع این نوشته : منبع
میشه

066

یاهو


پروردگارا هزار بار شکر!

دیشب گمان می کردم شب سختی باشه اما با فکر به اینکه کار درستی انجام دادم و چرا انجام دادم راحت تر گذشت.

.

گاهی وقتا دلم میخواد بدونم، اگر جانان دوستم داشت، بعد از دونستن عیبهام باز هم دوستم خواهد داشت؟

.


دکتر بابایی زاد میگفت نوازش، واحدی از شناخته شدنه. 

دیروز یکی از همکارهای بابا مهمان مون بود. خانم حدودا پنجاه ساله که استاد جامعه شناسی بود. 

تصور نمی کردم اینقدر گرم و صمیمی و دلنشین باشن و با وجود اختلاف سنی هم صحبت هم بشیم. 

درباره خودم و رشتم پرسید و اینکه چرا تغییر رشته دادم و ... . از خودم براش گفتم و واقعا احساس میکردم که نوازش شدم چون شناخته شدم. 

شب که شد رفتیم اتاق من. کتابخونم و نگاه کرد و با هیجان راجع به چند تا رمانی که داشتم پرسید. به بقیه کتابها نگاه کرد و راجع به حرف تک تک شون ازم می پپرسید. مرگ،عشق،معنای زندگی و ...

حس خیلی خوبی بود. 

درباره احساسم نسبت به تک تکشون براش گفتم. از ترس ها و امیدهام براش گفتم و با دقت گوش میداد. 

گفت فکر میکنی معنای رندگی چیه؟ گفتم الان، فکر میکنم که رندگی برای هرکدوم از ما سفری باشه برای اینکه رشد کنیم و یه چیزهایی رو یاد بگیریم و وقتی دنیا رو ترک میکنیم آدمهای بهتری شده باشیم. این نگاه آروم م هم میکنه.

چقدر نیاز داشتم برام از خدا بگه. از توکل کردن بهش.

از قصه زندگی خودش برامون گفت. از ازدواجش توی سن کم اما با حمایت همسر و خانواده همسرش به ادامه تحصیل ادامه داده و با پشتکار خودش دانشگاه کالیفورنیا درس خونده. از صبر و استقامتش در برابر نابیناشدن همسرش و مشکلاتش.

شنیدیم و شنیده شدیم. چی از این بهتر و دلنشین تر؟

صبح وقتی خواست بره دلم نمیخواست ببینم، وقتی اومد و گونه م رو بوسید و رفت دلم خواست بغلش کنم. چقدر خوب و زود نقشش به دلمون نشست. 

خداجون بخاطر این لطف خیلی ازت ممنونم. خیلی زیاد.

هرجا هست نگه دارش باش.

.

مهربان من خیلی دوستت دارم. حتی اگر دوستم نداشته باشی.


منبع این نوشته : منبع
گفتم ,خیلی ,براش ,دوستم ,دادم ,اینکه ,براش گفتم ,انجام دادم

065

یاهو


بعضی وقتها دلم برای آدمهای تنگ میشه که نباید. دوستی های بودن که بیشتر مخرب بودن تا سازنده یا توی بعضی هاشون احساس امنیت نداشتم. (امنیت روانی) بهتر بودن که نباشن و از دور هم نمیتونستم نگهشون دارم. نتیجتا به اتمام رسیدن.

( به همین دلیل صمیمی شدن خیلی سخت شده برام.)

بخش دردناکش اینجاست که یکم که دور شدم ازشون دلم براشون تنگ میشه و خدانکنه دلم تنگ بشه. یه دختر بچه بی قرار و دلشکسته میمونه روی دستم که باید آرومش کنم.


اینکه چیزی بیش از حد نرمالش اذیت کنه، حتما دلیلی داره که باید پیداش کرد و رفعش کرد. بعضی وقتا خود درمانی واقعا خستم میکنه. هرچند جواب میده اما خیلی انرژی میگیره. خداجون، کمکم کن.



منبع این نوشته : منبع
بعضی

064

یاهو


بعضی وقتها دلم برای آدمهای تنگ میشه که نباید. دوستی های بودن که بیشتر مخرب بودن تا سازنده یا توی بعضی هاشون احساس امنیت نداشتم. (امنیت روانی) بهتر بودن که نباشن و از دور هم نمیتونستم نگهشون دارم. نتیجتا به اتمام رسیدن.

( به همین دلیل صمیمی شدن خیلی سخت شده برام.)

بخش دردناکش اینجاست که یکم که دور شدم ازشون دلم براشون تنگ میشه و خدانکنه دلم تنگ بشه. یه دختر بچه بی قرار و دلشکسته میمونه روی دستم که باید آرومش کنم.


اینکه چیزی بیش از حد نرمالش اذیت کنه، حتما دلیلی داره که باید پیداش کرد و رفعش کرد. بعضی وقتا خود درمانی واقعا خستم میکنه. هرچند جواب میده اما خیلی انرژی میگیره. خداجون، کمکم کن.



منبع این نوشته : منبع
بعضی

063

یاهو

نوشتن اگر برام ضرورت نبود، ترجیح میدادم شبها ننویسم. صبح که بیدار میشم و دوباره میخونم احساس خوشایندی به حرفهای خودم ندارم.

چند وقت پیش یکی از هم کلاسی ها توی صفحه ش پستی گذاشته بود و بدون مقدمه نوشته بود تقصیر منه که خواستگارهای خوبم وضع مالی خوبی ندارن یا دولت؟ از بین همه ملاک ها روی ثروت تکیه زیادی کرده بود.
اولش جا خوردم از اینکه دانشجوی ترم آخر دانشکده مون، توی این مسئله مهم به این شکل استدلال میکنه. استدلال هم نه بیشتر جدل بود.
چیزی که ذهنم رو به خودش مشغول کرد اهمیت و نسبت زیبایی و ثروت در ازدواج بود.
دوستمون، در مورد خودش بیشترین اهمیت رو به زیبایی و بعد فاکتورهای دیگه و در مورد خواستگارانش اولین ملاک رو به ثروت داده بود. به نظر مبادله منصفانه ای میاد. به محض تصورش، ناپایداریش توی ذهنم مجسم میشه. زیبایی که "به تبی بنده" و ثروت هم پایدارتر نیست. 
صورت زیبا حتما مهمه. البته ترجیح میدم به جاش بگم ظاهر دلنشین، که هم در مورد خانم ها و هم در مورد آقایون، مهمه و شاید در کنار خلق و خو، اولین چیزهایی هستن که باعث میشه دو نفر نسبت به هم گرایش پیدا کنن. اما این متفاوته که زیبایی رو به عنوان یک ملاک مهم برای شایستگی ، در صدر بنشونیم.
و می فهمم که وضع مالی چقدر مهمه برای شروع زندگی. اگر مطابق آنچه که مازلو بیان کرده فکر کنیم، برطرف شدن نسبی نیازهای پایه ای، لازمه ایجاد نیازهای مرتبه بالاترن، شکی نیست که حدی از تمکن مالی برای شروع زندگی مشترک ضروریه. اما باز هم متفاوته با این که این ملاک و پایه بدونیم یا در صدر ملاک ها قرار بدیم. 
شاید در نگاه اولیه، ثروت و زیبایی در کنار هم بیشترین لذت یا خوشبختی رو فراهم میکنن. تصورش زیاد دور از ذهن نیست. درآمد بالا و ثروت کافی میتونه موجب بشه خیلی چیزهایی که میل به داشتن یا تجربه کردنشون رو داریم (مثل سفر و ... )داشته باشیم، اما مهم ترین طلب ما، زیبایی و ثروته؟ اگر بنابود محاسبه کنیم و در ترازوی فردی وزن زیبایی یا ثروت سنگین بود، قابل اعتناست؟
داوری اشخاص، کنش در خور توجهی نیست. قصدم داوری اشخاص نیست، چیزی که مهمه نحوه مواجهشون با این مسئله ست. من فقط فکر میکنم باید "وزن چیزها" رو برای انتخاب با دقت سنجید. 
حالا دوست دارم به مواجهه خودم با این مسئله فکر کنم و بسنجمش.
من واقعا نمیدونم که برای دوستن داشتن میشه دلیل آورد یا نه. اگر بنا باشه که از فضایلش به عنوان دلیل علاقمندی، نام ببرم دست پری دارم، اما نمیدونم چیزی که سبب علاقمندی من به او شده فضایلش بوده یا نه. میدونم که از منظرهای مختلفی میشه تحلیلش کرد اما باز هم مطمئن نیستم حقیقت علاقمند شدن رو همونطور که هست بتونه توضیح بده. چه دلیلی باعث میشه که ضرورتا علاقمندی پدید بیاد؟ دلایلی که میدونیم کدومشون ضروری برای پدید اومدن علاقه مندی اند؟

من به "جانان" علاقه دارم و فکر میکنم در کنارش آرامش و خوش بختی رو تجریه خواهم کرد. کمااینکه الان هم که حضورش گاهی هست این احساس رو دارم. آرامش داشتن نه به این معنا که هیچ فراز و نشیبی نخواهم داشت و مثل سدی جلوی همه این ها بایسته، به این معنا که روزگار آسایش رو با دلگرمی بیشتر و روزگار ناآرام رو هم با قوت قلب بودنش طی خواهم کرد. 
خوشبختم نه لزوما به این معنا که بیشترین لحظات شاد رو در کنارش باید تجربه کنم، به این معنا که روزهام خوش خواهند بود چه شاد بگذرن چه ناشاد. 
وزن ثروت، در حدیه که امکان این نحوه زیستن و فراهم کنه. من فکر میکنم بدیهیه که هر انسانی اعم از زن و مرد احتیاجاتی داره و برای رفع این احتیاجات به کار کردن و داشتن درآمد نیاز داره. اما ممکنه بنابه صلاح دیدشون برای داشتن خانواده با استانداردهای مدنظرشون، این مسئولیت رو به بیشتر به عهده یک نفر بگذارن که عموما مرد خانواده ست به اقتضای خصایصش. میتونه هم اینطور نباشه. 
من حتی فکر میکنم در مورد مسائل مادی، زندگی فضیلتمندانه مبتنی بر ساده زیستی  ارجحه بر نوع رقیبش.
( فرض من اینه که دو نفر بدون اتکای چندانی به دیگران، تصمیم به اداره مشترک زندگی دارن و طبیعیه که برای بر آورده کردنش تلاش زیادی لازمه. )
من فکر میکنم توی زندگی چیزهای مختلفی هست که لازمه براشون جنگید. مثل قبول شدن در کنکور، پیدا کردن کار، ساختن رابطه عاطفی و زندگی خوب و ... . اگر دو نفر توی مهم ترین جنگ های زندگیشون تنها باشن، لذت فتح ها و رسیدن هاشون رو واقعا درک میکنن؟ 

( می ترسیدم که بنویسم. می ترسیدم که اشتباه کرده باشم یا سطحی نگاه کرده باشم. ممکنه. اما به هر حال این منم. نوشتنش حداقل کمک میکنه مرور کنم، اصلاح کنم و بهترش کنم. نه فقط این نوشته، در مورد همه چیز.)


منبع این نوشته : منبع
زیبایی ,ثروت ,زندگی ,مورد ,میکنم ,ملاک ,کرده باشم ,شروع زندگی ,برای شروع ,باعث میشه

062

یاهو


دقیقا این بغض چیه تو گلوی من؟!بدون دلیل نیمه شبی؟!

فکر کنم از اینکه دوستم نداشته باشه یا خواهرانه دوستم داشته باشه. 

ساعت یک نصف شب مهم ترین مسئله زندگیت دوست داشتن یا نداشتن جانانه؟!

انگار اینطوره. دوست ندارم بودنم باری روی دوش خاطرش باشه. 

از اینکه نگرانم باشه از خودم بیزارم میکنه. خودم باعث شدم دور بشه. محتاط تر بشه. 

هربار که پیام میدم غم دلم و میگیره که مبادا دوستم نداشته باشه و بر خلاف میلش جواب داده باشه؟ نکنه وقتی میگم امری نیست میگه عرضی نیست و شب بخیر یا ... دلش میخواد زودتر مکالممون تموم بشه؟ نکنه داره ملاحظه م و میکنه؟

لبخند بعد از سلام و که نذاره دلم میلرزه که معنیش چیه؟ نه اینکه همیشه اینقدر حساس باشم. فقط الان دلم قرص نیست. نمیدونم مثل منه یا نه. 

آزاردهنده ترین حسم اینه که نکنه مزاحمش باشم...


محبتش زندگی سازه.خدایا کمکم کن درست قدم بردارم و اذیتش نکنم. اگر دوستم نداره  یا با بودنم راحت نیست بفهمم و راحتش بذارم.



منبع این نوشته : منبع
باشه ,دوستم ,نکنه ,اینکه ,نداشته باشه ,دوستم نداشته