روز نوشت1

یا هو.


حالا میتونم به نظاره خودم بنشینم. ببینم چقدر راه رفتم، چقدر بیراه رفتم. گاهی گم شدم. گاهی خوب و بد خیلی بد آمیخته شد. مدام در حال از دست دادن بودم. از همه مهم تر از دست دادن خودم.

بخش های تاریک روحم، به غایت به چالش کشیده شد. مسائلی که از دوران کودکی گریبانم رو گرفته بود. 

ورود خانم ن. نقطه عطفی بود توی زندگی. به قول خودش آدمها صدای همدیگر و میشنون اگر بخوان. هرچند راهمون خیلی دور بود. اما هر بار که از مشهد میومد قم، من از چند پله بالا میرفتم. همت کردم و اون هم چیزهایی که لازم بود بدونم رو بهم گفت.

هنوز هم برقراری صمیمیت برام دشواره ولی نه مثل قبل. این یکی از عقده های منفی من بود. فرض های غلطی هم توی ذهنم داشت، آسیب زیادی با خودش داشت. خیلی وقتها بدون اینکه بگم، خانم ن. حدس میزد و اصلاحش میکرد. خدای بزرگ من، چطور قدردان این همه مهربانیت باشم؟

توی این مدت روان درمانی اگزیستانسیال هم کتاب خیلی خیلی خیلی اثر گذاری بود برام. باعث شد هم مرگ رو بپذیرم و از مکانیسم انکار یا استثنا استفاده نکنم و این واقعیت عظیم و فراموش نکنم و با بهره گرفتن ازش به زندگیم معنا ببخشم.

علاوه بر این یاد گرفتم من خودم مسئول زندگی خودم هستم. بقیه هم همینطور. چقدر بیهوده این مدت خودم رو مقصر خیلی اتفاقات دونستم و اجازه دادم چند نفر عذاب وجدان بهم تحمیل کنن؛ البته شاید ناخواسته.

خودم رو سرزنش نمیکنم اما وقتی دیدم توی این مدت چقدر در اثر ضعف ارتباطی و نبود سرمایه های انسانی زندگیم، به شیوه بدی زندگی کردم افسوس خوردم. اما راضیم که امروز به این فهم رسیدم.

اگر فهم الان رو قبل داشتم اگر کسی ادعای عشق بی حد میکرد و از حال بدش میگفت لحظه ای بها نمیدادم. عظمت یک عشق به سلامتشه نه شدتش. 

از خودم شرمنده میشم گاهی که میبینم چقدر زبون شده بودم و چقدر کرامت خودم و زیر پا گذاشته بودم. همون زمان هم میدونستم چقدر از من آرمانی خودم فاصله گرفتم اما زندگی اون زمان جهنم بود و اون آرمانها انگار توی بهشت ممکن بود. البته که نبود! من درایت نداشتم، همرهان نامناسب هم بیشتر دامن میزدند و فکر میکردم حق با اونهاست. نمیشه تو واقعیت اینقدر خوب بود. خدایا شکرت که گذشت و ختم به خیر شد.

حالا احساس میکنم درونم روشن شده. از اون تیرگی ها عافیت پیدا کردم. البته که راه درازی هست اما توی مسیر درستش قرار گرفتم.

عادتها و روش های بد رو کنار گذاشتم. از همراهان نامناسب برای خودم فاصله گرفتم و دوستان خوب رو به حلقه روابطم اضافه کردم و ازشون، از سرمایه های زندگیم، مراقبت میکنم. به خودم احترام بیشتری میگذارم. دنبال شکوفا کردن استعدادهام و رسیدن به درک بهتری از زندگیم.

با خودم در آشتی ام.

از وقتی دلم و زندگیم رو هرس کردم، چیزهای نابی هم درونش پیدا کردم.

محبت نسبت به شخص خاصی که فکر میکردم گذر زمان اثری ازش باقی نگذاره یا شوقش رو از بین ببره.

فکر میکردم چنین محبتی اصلا نمیتونه وجود داشته باشه. محبتی که هیچ چیز نخواهی. فقط درک این حس، به خوشبختی هات اضافه کنه.

خدای خوب من، من این رو هدیه از جانب تو تلقی میکنم. موهبتی از جانب تو...

حرفهای زیادی هست که دلم میخواد بزنم. بقیش بمونه برای بعد. فقط خدای خوبم، هوامو داشته باش. ;-)


+ بعدا نوشت: دیگه نمیخوام یکسری اتفاقات، یکسری آدمها رو یادآوری کنم. هر اثری ازشون هست رو دلم میخواد پاک کنم. فکر کنم الان دیگه وقتش باشه. درس دیگه ای نباشه که از اون ماجراها نگرفته باشم.


#موقت


منبع این نوشته : منبع
چقدر ,خیلی ,گرفتم ,زندگی ,میکنم ,زمان ,پیدا کردم ,فاصله گرفتم ,خودم فاصله ,خیلی خیلی ,خودم فاصله گرفتم

22مین بهار!




امروز بیست و یک سال از زندگی زمینی من میگذره. 

احساس اولیم، ترس از زندگی نزیستم بود. 

بزرگترین دستاورد بیست و یک سالگی، برقراری پیوند با کسانی بود که قبلتر به خوبی درک نمیکردم سرمایه های زندگیم هستن؛ بالاخره پیله رو گشودم.

دوست دارم از این به بعد بیشتر بخندم. از زندگی لذت بیشتری ببرم. با روان سالم، معنویت رو درونم پرورش بدم. روابط بهتر و عمیق تری داشته باشم. بیشتر "باشم".

امیدوارم زهر "طرد شدن"، "پذیرفته نشدن" رو بتونم کامل از وجودم خارج کنم و آسوده تر زندگی کنم.



منبع این نوشته : منبع
زندگی

22مین بهار!




امروز بیست و یک سال از زندگی زمینی من میگذره. 

احساس اولیم، ترس از زندگی نزیستم بود. 

بزرگترین دستاورد بیست و یک سالگی، برقراری پیوند با کسانی بود که قبلتر به خوبی درک نمیکردم سرمایه های زندگیم هستن؛ بالاخره پیله رو گشودم.

دوست دارم از این به بعد بیشتر بخندم. از زندگی لذت بیشتری ببرم. با روان سالم، معنویت رو درونم پرورش بدم. روابط بهتر و عمیق تری داشته باشم. بیشتر "باشم".

امیدوارم زهر "طرد شدن"، "پذیرفته نشدن" رو بتونم کامل از وجودم خارج کنم و آسوده تر زندگی کنم.



منبع این نوشته : منبع
زندگی